شب تاریک و بیم موج و دریایی چنین هایل...
وسط یک بیابونم.
همه جا سیاه و تاریکِ...
پیراهن بلند و گشاد سیاه رنگی تمام ( من )را مستتر کرده...
به روبرو زل میزنم و با امید ،در خود میپیچم...
در بزرگ و چوبی و قدیمی،هنوز بسته است.
از پشت آن هیچ صدایی به گوش نمیرسه...نوری نمیتابه...
و من منتظرم...
ف.سماعی
4 بعد از ظهر | ف.س |