تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

تب نوشته ها - قصه های کودکی

سی ام آبان 1387

قصه های کودکی

بدنبال قصه های كودكیم میگردم.كوچه پس كوچه ها كودكی را طی میكنم.

آهای بادكنك فروش!!كودكیم را ندیده ای؟؟؟!كو؟؟؟ببینم؟دستهایت را باز

باز كن.شاید در بازی گل یا پوچ زمان،كودكی من در دستهای تو ،پوچ شده اند!

دست راستت را باز كن.این حتما گل است و چپ پوچ.

 

 


خدایا،كچها را كجا گذاشته ام.باز دل هوس بازی لی لی كرده و می خواهم روی موزائیكهای حیاط،دور از چشم مادر،یك لی لی بكشم.روزهای كودكی كجایید؟

بیایید كه میخواهیم لی لی بازی كنیم به شرط اینكه اگر پایتان روی خط رفت و

سوختید،جر زنی نكنید.ببخشید.روزهای كودكی كمی صبر كنید.چرخ و فلكی

آمده است.من برم و دوزاریم را بدهم تا چرخ و فلك به من سواری بدهد......

 


 


آهای چرخ و فلكی،پول منو قبول می كنی تا یك دور ،فقط یك دور ، به من

سواری دهی.یك دور بچرخم كافی است.زود پیاده می شوم. باور كن!!!!!

همین یك دور برایم كافی است.

 


 


دختركم،عزیز دل مامان،نمی دانی من این چیز،چیزو میگم،آهان یادم آمد، كودكیم را كجا گذاشته ام؟؟؟!!پیدایش نمی كنم.چقدر فراموش كار شده ام!!!!!!!!!!!


2 بعد از ظهر | ف.س |