لحظه ی سال تحویل و تحول...
میدونید مثل بچه ها میشم.دلم هم میگیره و هم شوق میكنه.یه بغض قدیمی ...از همونا كه تو لحظه ی سال تحویل بیخ گلوی آدمو میگیره هااا...میاد سراغم.
آروم و قرار ندارم.نه مال زمینم نه مال آسمون...معلق و بلاتكلیف...
میخوام برم اونم خیلی سریع اما نمی دونم به كجا...انگاری روحم بد جوری سر گردون میشه یا یاد دیار آشنایی می افته و دلتنگی میكنه...یه دیار كه مانوس با دل و جونمه...كه خیلی دوره ازم...یعنی كجا است؟!كی دوباره به اونجا میرسم...
دلم پروانه وار سعی میكنه تا پیله ی سینه رو بشكافه و رها بشه...رها...رها...
چه حس خوبیه رهایی...مثل بی وزن شدن روی امواج آب...مثل شناور شدن...
انگاری یهو همچین سبك میشی كه میری اونور ابرا...به دلم میگم :كجا میخوای بری؟!چه خبر شده باز؟!
دلم فقط یه لبخندی میزنه و نگاهم میكنه...نمی دونم برای رفتن به كدوم دیار اینطوری بیقرار میشه...اما میدونم كه هر جا بخواد بره منم باهاش میرم...
.........................................................................................
اون بغض كهنه و قدیمی هر سال درست موقع تحویل سال میاد و میشینه روبروم
زل میزنه تو چشمام...هر چی بهش محل نمیدم بازم با پررویی زل میزنه به من...نگاه كن تو رو خدا ...چیه؟...چی میخوای ؟...دیوونه؟...
آخرین دقایق سال در حال سپری شدنه و همه ی خلقت مهیای دوباره متولد شدن...ای بابا...عجب بغضیه هاااا...
صدای توپ تحویل سال میپیچه تو دل و جونم...اون بغض بد پیله اما دوست داشتنی و مهربون همیشگی...می تركه و كلی اشك بهم هدیه میده ...اینم عیدی سال نوی من...
عیدتون مبارك...بهاری باشید...سبز باشید...مهربون باشید...
2 قبل از ظهر | ف.س |
