چه آغازی...چه انجامی!!!
در اسفند ماه آغاز شدم.شروع بهار تحصیلم همان پاییز سال پنجاه و هفت بود بچه ای بودم هفت ساله با دنیایی شور و هیجان
.در همان آغاز آموزش الف بای فارسی بود که با کلماتی نا ملموس مثل ((حکومت نظامی))((ساواک))برادر ارتشی چرا برادر کشی))و این قبیل کلمات و شعار ها آشنا شدم هنوز اون شبهایی را که مادرم از فرط نگرانی بابت نیامدن های پدر خواب بر چشم نداشت به خاطر دارم.
هنوز اون شب که پدر با اورکت به خانه آمد تا سیگاری بردارد و باز برای کمک به بقیه ی جوونهای انقلابی برود را به خاطر دارم.هنوز صدای پارازیتهایی را که حکومت پهلوی روی موج صدای بی بی سی میانداخت تا مردم از اخبار درست ایران با خبر نشوند را خوب به خاطر دارم.صدا و سیمای ایران هرگز اخبار درست را منعکس نمیکرد .وقتی به تلویزیون شابلورنس خیره میشدیم انگار همه ی دنیا در صلح و آرامش بود.
اما رادیو بی بی سی تمام این خواب را آشفته میکرد چرا که اخبار این رادیو خبر از خونهای ریخته ی جوانها و حکومت نظامی و کشت و کشتار میداد. از پدر میشنیدم که مردم ...زن و مرد...در خیابانها فریاد عدالت خواهی و اسلام طلبی سر دادهند و لرزه بر ارکان کاخ حکومت پهلوی انداخته اند
.مردم با دستهای خالی و گاهی با ککتلمولوتف(البته اگر درست نوشته باشم)و گاردیهای شاه تا بن دندان مسلح!...باتوم...تفنگ...
یادمه اواخر عمر حکومت پهلوی مردمی که هزاران قربانی فدای انقلابشان داده بودند بر سر تفنگهای همین گاردیها گل سرخ میگذاشتند.
همیشه با رسیدن ایام جشن انقلاب با افتخار از اندک ذخیره ی ذهنم برای فرزندانم تعریف میکردم. همیشه حس اون روز جوانها برایم مقدس بود. حالا سی و هشت بهار را گذرانده ام.در اخرین روزهای زمستان متولد شده ام اما چند روزی هست که مرده ام!!
!من برای همیشه در خرداد این سال دفن شدم.خفه شدم.مردم. یکباره هشتاد سال بر سنم افزوده شد...هنوز در بهت و ناباوری هستم
.دست آورد اون همه خون و شجاعت و افتخار ...و...حالا....باز همان خیابانها...باز همان نسل...باز همان فرزندان شهدا و جانبازان و اسرا... و باز خون و گلوله و باتوم و تفنگ
تاریخ تکرار شده؟ساواکها دکتر شدند یا دکتر ها ساواک؟
راستی مگر میشود بر اساس بی عدالتی و بی قانونی ...عدالت و قانون را بنیان گذاشت و مجری شد؟ مگر ممکن است با خونهای نا حق به خون خواهی سید الشهدا برخاست
گیجم...منگم...مبهوتم...
باتومها نا جوانمردانه بلند میشوند و در هوا میچرخند وبر سر و دست پیر و جوان... زن و مرد فرود میآیند. کف خیابانها سرخ رنگ میشوند و در انتهای این نبرد ناجوانمردانه تمام ماشینهای آتشنشانی مسئول شستن خونهای سطح خیابان میشوند.
کاش از این عزیزان آشتنشانی میخواستند تا آتش سینه های سوخته از حقهای نا حق شده را خاموش کنند کاش دود این سینه ها فلک را سیاه و تار نمیکرد
کاش این ناله های به حق گوش ناشنوای ناحقان را می آ زرد کاش ......
.من مردم!!!
برایم فاتحه بخوانید ...
5 بعد از ظهر | ف.س |
