تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

تب نوشته ها

بیست و پنجم فروردین 1388

صلاح کار کجا و من خراب کجا...

 

پیله ی پتوی آبی رنگ را به دور خودم ،محکم میتنم.

سرما سوزن مغز استخوونم رو نخ کرده...نخ کبود...

زانو هامو بغل میزنم و باز زل میزنم به در...

حس میکنم در پس این انتظار...

 نوری دلنشین و گرمایی مطلوب،در کمین نشسته...

به سفر در ناخود آگاه ذهن عادت کردم.

نگاهی دقیق تر و دقتی بیشتر...شاید نوری ...صدایی...!!!

پشت این درب بزرگ و کهنه ی قدیمی دربانی با دلهره کلید را

گم کرده...برای دیدن ( من )

من در شعله های انتظار آبدیده می شوم.

کلید را بیابید تا دربدرتر نشدم.

انتظار چراغانی شده در دلم...اضطراب...صبوری کن صبوری...

ف.سماعی

 

 


5 بعد از ظهر | ف.س |

بیست و پنجم فروردین 1388

شب تاریک و بیم موج و دریایی چنین هایل...

 

وسط یک بیابونم.

همه جا سیاه و تاریکِ...

پیراهن بلند و گشاد سیاه رنگی تمام ( من )را مستتر کرده...

به روبرو زل میزنم و با امید ،در خود میپیچم...

در بزرگ و چوبی و قدیمی،هنوز بسته است.

از پشت آن هیچ صدایی به گوش نمیرسه...نوری نمیتابه...

و من منتظرم...

ف.سماعی


4 بعد از ظهر | ف.س |