صلاح کار کجا و من خراب کجا...
پیله ی پتوی آبی رنگ را به دور خودم ،محکم میتنم.
سرما سوزن مغز استخوونم رو نخ کرده...نخ کبود...
زانو هامو بغل میزنم و باز زل میزنم به در...
حس میکنم در پس این انتظار...
نوری دلنشین و گرمایی مطلوب،در کمین نشسته...
به سفر در ناخود آگاه ذهن عادت کردم.
نگاهی دقیق تر و دقتی بیشتر...شاید نوری ...صدایی...!!!
پشت این درب بزرگ و کهنه ی قدیمی دربانی با دلهره کلید را
گم کرده...برای دیدن ( من )
من در شعله های انتظار آبدیده می شوم.
کلید را بیابید تا دربدرتر نشدم.
انتظار چراغانی شده در دلم...اضطراب...صبوری کن صبوری...
ف.سماعی
5 بعد از ظهر | ف.س |