تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

تب نوشته ها

سی ام آبان 1387

قصه های کودکی

بدنبال قصه های كودكیم میگردم.كوچه پس كوچه ها كودكی را طی میكنم.

آهای بادكنك فروش!!كودكیم را ندیده ای؟؟؟!كو؟؟؟ببینم؟دستهایت را باز

باز كن.شاید در بازی گل یا پوچ زمان،كودكی من در دستهای تو ،پوچ شده اند!

دست راستت را باز كن.این حتما گل است و چپ پوچ.

 

 


خدایا،كچها را كجا گذاشته ام.باز دل هوس بازی لی لی كرده و می خواهم روی موزائیكهای حیاط،دور از چشم مادر،یك لی لی بكشم.روزهای كودكی كجایید؟

بیایید كه میخواهیم لی لی بازی كنیم به شرط اینكه اگر پایتان روی خط رفت و

سوختید،جر زنی نكنید.ببخشید.روزهای كودكی كمی صبر كنید.چرخ و فلكی

آمده است.من برم و دوزاریم را بدهم تا چرخ و فلك به من سواری بدهد......

 


 


آهای چرخ و فلكی،پول منو قبول می كنی تا یك دور ،فقط یك دور ، به من

سواری دهی.یك دور بچرخم كافی است.زود پیاده می شوم. باور كن!!!!!

همین یك دور برایم كافی است.

 


 


دختركم،عزیز دل مامان،نمی دانی من این چیز،چیزو میگم،آهان یادم آمد، كودكیم را كجا گذاشته ام؟؟؟!!پیدایش نمی كنم.چقدر فراموش كار شده ام!!!!!!!!!!!


2 بعد از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

لحظه ی سال تحویل و تحول...

با آغاز فصل بهار باز دلم پر شده ازشور و حالی غریب ولی آشنا...غریب با من و آشنابا دلم...وقتی باد بهاری می وزه یه حس عجیبی بهم دست میده نمیدونم دقیقا چیه؟یا از كجا سر چشمه میگیره!


میدونید مثل بچه ها میشم.دلم هم میگیره و هم شوق میكنه.یه بغض قدیمی ...از همونا كه تو لحظه ی سال تحویل بیخ گلوی آدمو میگیره هااا...میاد سراغم.


آروم و قرار ندارم.نه مال زمینم نه مال آسمون...معلق و بلاتكلیف...


میخوام برم اونم خیلی سریع اما نمی دونم به كجا...انگاری روحم بد جوری سر گردون میشه یا یاد دیار آشنایی می افته و دلتنگی میكنه...یه دیار كه مانوس با دل و جونمه...كه خیلی دوره ازم...یعنی كجا است؟!كی دوباره به اونجا میرسم...


دلم پروانه وار سعی میكنه تا پیله ی سینه رو بشكافه و رها بشه...رها...رها...


چه حس خوبیه رهایی...مثل بی وزن شدن روی امواج آب...مثل شناور شدن...


انگاری یهو همچین سبك میشی كه میری اونور ابرا...به دلم میگم :كجا میخوای بری؟!چه خبر شده باز؟!


دلم فقط یه لبخندی میزنه و نگاهم میكنه...نمی دونم برای رفتن به كدوم دیار اینطوری بیقرار میشه...اما میدونم كه هر جا بخواد بره منم باهاش میرم...


 


.........................................................................................


اون بغض كهنه و قدیمی هر سال درست موقع تحویل سال میاد و میشینه روبروم


زل میزنه تو چشمام...هر چی بهش محل نمیدم بازم با پررویی زل میزنه به من...نگاه كن تو رو خدا ...چیه؟...چی میخوای ؟...دیوونه؟...


آخرین دقایق سال در حال سپری شدنه و همه ی خلقت مهیای دوباره متولد شدن...ای بابا...عجب بغضیه هاااا...


صدای توپ تحویل سال میپیچه تو دل و جونم...اون بغض بد پیله اما دوست داشتنی و مهربون همیشگی...می تركه و كلی اشك بهم هدیه میده ...اینم عیدی سال نوی من...


عیدتون مبارك...بهاری باشید...سبز باشید...مهربون باشید...


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

نشانت در دلم کو؟!

علی حی و علی هونشانت در دلم کو؟


نباشد گر نشانی پریشان میکنم مو


نوایی می دهم سر هزاران های و وا هو


زنم نقش تو بر دل نشانت در دلم کو؟


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

ماه پیشونی...

ماه رو از آسمون گرفتم و اروم تو آسمون پیشونی تو نشوندم تا تو بشی ماه پیشونی قصه های من.


آخر قصه ی ماه پیشونی رو میدونی؟نمیدونی؟!


ماه پیشونی پرده ی تاریکیها رو پس میزنه و با خورشید آشتی میکنه.


فقط تو قصه ی ماه پیشونیه منه که ماه و خورشید همدیگرو میبینند.


ماه پیشونی قلب دیو قصه ها رو با مهربونیرام خودش میکنه...


اونقدر بهش محبت میکنه که دیو پوست میندازه و حوری میشه!


دختر مهربون من اگه رفتی سراغ نوشته های اون دفتر سبز یه چیزی یادت بمونه ...که برای


رسیدن تو و قناری به آرزوهاتون ...یک نفر تمام آرزوهاشو گم کرده...!


گفتم قناری ،دیدی چه مهربون رو شونه ی راست دلت نشسته...


مامانی مبادا پرش بدی...نزاری از روی بوم دلت بپره و بره!


مامانی قناریمو بعد از خدا به دستهای مهربون تو میسپارم.


همه جا و همیشه همراهش باشی ها...حمایتش کنی ها...نگی نگفتی!!!


همه اینجا شاهدن که گفتم.


وقتی چشمامو میبندم و میرم سیر و سفر تو خاطرات...


هنوزم همون دختر کوچولوی نازنینمو که پرستار گذاشت تو آغوشم حس میکنم.


بوی خوب تن تو هنوزم تو ذهن و قلبم میپیچه...چقدر ناز بودی...


دستهای کوچولوتو گذاشته بودی زیر سرت...پاهاتو جمع کرده بودی تو شکمت...


و با یه دنیا ناز خوابیده بودی...


نقاش هستی قشنگتر از این صحنه رو نمیتونست برام نقاشی کنه


وقتی که تو رو به آغوش کشیدم چشمهامورو هم گذاشتم تا این تصویر را تا ابد


تو دلم حک بکنم...تمام خستگیهام تموم شد...


آخرش ماه شب چهارده رو دیدم...


میدونی برای دیدن این ماه چه سختیها کشیدم...اما من ماهمو دیدم.


با خدا یه عهدی بستم...


توی اون لحظه های درد و انتظار...بهش گفتم:مهربونم تو ماهمو بهم بده منم به عهدی که بستم


وفا میکنم...


.........................................................................................................


سالها گذشته و خدا میدونه که عهد نشکستم و برای این وفای به عهد


یه قناری شیرین زبون و نازنین هم بهم داد و اون قناری


شد زیور پاکی و صفا ی زندگیمون...


ماه من دیگه سفارش نکنم...


نکنه یادت بره...


نکنه یه وقت بری قناریمو جا بزاری...


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

واسطه نیار به عزتت خمارم

واسطه نیار به عزتت خمارم)

(حوصله ی هیچ کسی رو ندارم)


*شادروان حسین پناهی*


*******


چند روز دیگر؟چند شب دیگر؟چند ماه  یا سال دیگر؟؟!


به جرم خطای پدرِ آدم میسوزم یا به وسوسه ی مادرِِِ حوامیسازم!


این همه رنج و محنت در غریب آباد این تبعید گاه بس نیست؟؟؟!


بس است .دیگر بس است!


پوستی نازک،استخوانهایی کم تحمل،عقلی بی عقل،چشمهایی کور


و


دلی خاموش و جانی بر لب آمده،شد حاصلم از این تبعیدگاه


دیگر کافی است.مرا رخصت  دیدار ده


مرا عفو کن و از این دیار آدم نماها رهایم کن.


رهـــــــــــــــــا


چقدر باید چله نشین عزای انسانیت باشم؟


چند چله ی دیگر مانده تا رخت عزای آدمیت را از تن بیرون کنم؟!


آهــــــــــا ی بلانسبت آدمها مرا از دنیایتان بیرون کنید


بیـــــــــــــــــــــــــرون


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

چی میخواستم بگم؟!

گم شده بودم

اما

باز هم پیدا شدم

نمی دانی ؟نه؟!

تو نفس های عاشقش،

تو صدای گرمش

،تو نگاه مستش

،تو دل مهربونش،

توبارگاه مجللش،

تو آسمون دلش،

چی میخواستم بگم؟!

یادم رفت!!!

تو نمی دونی؟!

!!!


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

همون نیم وجبی!

وقتی که اومد خونه اونقدر خسته بود که نگو

سلام کردم با صدایی آروم جوابمو داد

نگاهش کردم خستگی تو چشماش موج میزد

برای یک لحظه دلم آتیش گرفت

یادم اومد که (او)هرگز دست حمایت پدر را همراه

نداشته

یادم اومد که (او)هرگز گرمی دستهای مادر را

به خاطر نمیاره

انگار همه ی تنهاییاش یکباره اومد مقابل چشمم

دلم گرفت

هنوزم دلم گرفته

دلم میخواد گریه کنم

برای دستهای خسته اش

برای تنهاییش

برای

برای

برای (او)میخواهم گریه کنم

کاش شهامت داشتم و دستهای خسته اش را میبوسیدم

تا بداند که

هر چقدر بزرگ شوم

برای (او)همان نیم وجبی خواهم ماند

فقط نیم وجبی

!!!


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

بخند تا دنیا بهت بخنده

خنده داره مگه نه؟!!!

بی بی جانم میگفت:بخند تا دنیا بهت بخنده

حالا دارم میخندم!!!

داری میخندی!!!

داره میخنده!!!

جالبه مگه نه؟

!!!

نمیدونم ما به ریش هم میخندیم؟

!!!

دنیا به ریش ما میخنده؟

!!!

شما به ریش...؟

!!!

یا

چه فرقی میکنه؟

!!!

فقط باید بخندیم

باشه؟؟؟

!!!


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

دنیای قشنگ

سلام

من از یه دنیای قشنگ میام توی دنیای من آدما همه قشنگند

دل آدما یه رنگند

فکر نکنی که اون آدما حتی ذره ای دل سنگند

تو حیاط خونه ها قناریها یه قل دو قل بازی میکنند

گربه ها تو حوض وسط هر خونه ای با هم آب بازی میکنند

 

چشمها شفاف شدند

قلبا رو میشه دید روی هر قلبی ببینی پره از شعرای حافظ

ما ز یاران چشم یاری داشتیم...

اینه اون دنیایی که میخواستیم ...

غزل و قصیده پیشکش میبرند

آدمای دنیای من همه آزاد و رها اند

 هر کسی بیاد تو دنیای من دیگه اهل اون دیار میشه و بیرون نمیره

عاشق بوی بهار میشه و اونجا میمونه

توی این دیار فقط یه فصل داریم اونم بهار

 برای بقیه ی فصول سال دعوت نامه میدیم

تا

که هر چندی یه بار بیان و مهمونی بدیم

اینم از آخر کار  


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

غریبه با تمام مفاهیم

قلمم شکست

!!!

کاغذ هایم را باد برد

!!!

باید بروم

تا فرهنگ لغات نوینی بخرم

!!!

دیگر مفهوم واژه ها را نمی دانم

!!!

غریبه شدم

با

تمام مفاهیم


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

لطف الهی بکند کار خویش

چند ثانیه ی دیگر باقی است؟

مهم نیست.لبخند میزنم تا ثانیه ها هم از حسادت بترکند

درست مثل اسفند روی آتش نگاه تو

ساعتم را مرور میکنم . لحظه ها در گذرند

با صدایی آرام فریادی بی صدا

می گویند که تو می آیی...آری می آیی

تمام معبودان دروغین را میشکنم

تمام مدعیان عشق را می سوزانم

خانه را می تکانم از گرد و غبار حضور هر بیگانه ای

تا تو... فقط تو به در آیی

شوریده ی شیرازی با لسان غیبش سر در گوش جانم فرو می کند و

نجوا سر میدهد با سوته دلی که

خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟

 این چنین با همه کس ساخته ای یعنی چه؟

شرم تمام نگاهم را فرا می گیرد

لب به دنددان می گزم و عاشقانه نگاهش می کنم

با زبان خودش سر میدهم سرود عشقی آتشین

عشق من و عشق او که لایق عشق است

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

    که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

 

با دلبری و دلنوازی  زیر گوشم خواند

این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد

    اجر صبریست کزان شاخه نباتم دادند

لبخندی بر جان و دلم مینشیند

زیبای شیرازی من!

چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود

          ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد

 

اشکهایم را زدود و نجوا کرد

لطف الهی بکند کار خویش         

  مژده ی رحمت برساند سروش

لطف خدا بیشتر از جرم ماست         

  نکته سر بسته چه دانی خموش

ای ملک العرش مرادش بده         

  وز خطر چشم بدش دار گوش

دست در دستش نهادم و چشم بستم بر روی همه بیگانگان و نا محرمان خلوت انسش

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر       

 بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

معرفت نیست در این قوم خدا را سببی      

  تا برم گوهر خود را به خریدار دگر


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

او نفس میکشد و من از قید نفس رها میشدم

دیگه سری به سامان نبود.سرم سنگین و بدنم بی وزن میشد .آروم دراز کشیدم.آغوشی باز و مهیا برای پروازی که مدتها بود منتظرش بودم.ملکه ی مرگ بر فراز سرم پرواز میکرد.چرخی میزد و براندازم میکرد.قلبم کند تر از همیشه میزد.اینبار برای اولین بار تو عمرش از تند تندزدن صرف نظر کرده بود و انگار همه ی کارهایی رو که داشت انجام داده و دیگه دلیلی برای شتاب نمیدید.همیشه وقتی ازش می پرسیدم چرااین همه عجله داری؟می گفت:می ترسم زود به آخر برسیم و من هنوز کارایی انجام نداده داشته باشم.اما،حالا آروم و بی خیال ،یکی در میون میزد و لبخند می زد.چشمهایم با نور خداحافظی میکردند.صحنه ی دل نشینی بود.مثل دو دوست قدیمی که حالا باید بعداز مدتها از هم جدا میشدند.اشک و لبخند و فراق و وصال،مجموعه ی از تمام تضادها!پرده ی سیاهی مقابل دیدگانم مهیا بودند تا بعد از انجام مراسم تودیع با نور برای همیشه دیدگان را از دیدن خلاص کنند.ملکه ی مرگ نزدیکتر میشد .دیگه حالا میشد به راحتی حرم حضورش رو حس کرد.در حالیکه پلکهایم اخرین تلاش رو برای دیدن دنیا داشت به رخ ملکه ی رهایی و نجات خیره شدم.او آشنایی بود از دیر باز

اون قدر آشنا که جا خوردم.بهم گفت:چیه؟تعجب کردی؟آره منم.خود خودمم.همونی که هرگز باورم نمی کردی.دنبالم بودی اما من و با دیگران اشتباه میگرفتی.یادته می گفتی دلت یک نفر رو می خواد که تاابد بهت وفا دار بمونه و فقط و فقط مال تو باشه؟با اشاره ی سر تایید کردم.گفت:اون یک نفر من بودم که از بدو تولد تا حالا وفادار بودم و با تو موندم.تو بیراهه رفتی اما من منتظرت موندم تا برگردی.تو به خیلیا اعتماد کردی در حالیکه من تنها واقعیتی بودم که باید باورم میکردی.سایه به سایه ی تو دویدم و تو باور نداشتی اما حالا لحظه ی شیرین وصال رسیده.وصل من و تو ،تنها محبوب من!

آغوشم و باز کردم و چشمهامو برای همیشه بستم و منتظر این وصل زیبا ماندم.آروم آروم بهم نزدیک شد.او نفس میشکید و من از قید نفس رها میشدم.او می آمد و من میرفتم.چقدر منتظر این لحظه ی ناب بودم.لبخند زدم و منتظرش ماندم.

مرا با تمام عشق و شور در آغوش گرم و ابدی خود جا داد.تنگ در آغوشم کشید  و من برای بار اول و آخر طمع عشق راستین را چشیدم و در آن فنا شدم.

شب وصل است و طی شد نامه ی هجر

سلام هــــــــــــــــی حتی مطلع الفــــجر


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

روح تشنه را پیمانه کرده

دلی دارم میان خار و آتش لانه کرده

سری دارم که سودای هزار افسانه کرده

دلی دارم که غمگین است و نا آرام و تنها

میان این همه بیگانه در خود خانه کرده

ندارد همزبانی همدلی این بینوا دل

برای غیر خود زلف دلش را شانه کرده

دلم در دام صیادی اسیر است و گرفتار

که صیدش را رها در دست  هر بیگانه کرده  

بنال ای دل که گاه غمگساری ها و زاری است

غم این روزگار دون مرا دیوانه کرده 

مرا از پشت خنجر میزند زخم زبانها 

همان دشنه که روح تشنه را پیمانه کرده  

ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

نهایت هر عاشقانه ای

امروز عاشقم تا نهایت نهایت هر عاشقانه ای

مست و بی قرار سبوی ساقی دل شده ام

این خمره شکسته ...مرا مستی از این دست نیست

دلم یه تیکه از آسمون دلشو میخواد

دلم  بی قراره یه نگاه عاشقش شده

دلم...دلم مست شده و مستانه میخونه

از اینکه هستی غروری بی نظیر وجود یخ مرا فرا میگیره

از اینکه دارمت به خودم میبالم

از اینکه اجازه میدی اسمتو بر لب جاری کنم مست میشم

آخ که چقدر با تو میشه بزرگ شد

چقدر با تو میشه وسیع شد

دوستت دارم ...اونقدر که نمیتونم تفسیرش کنم

دوستت دارم و به وفای تو مینازم

حس بودن و جاری بودن تو ...منو مست و لایعقل میکنه

دست میزنم و پای میکوبم ...که خالق و محبوب

چون تویی را آفرید

از فرط عشق و اشتیاق هر لحظه ممکن است قلبم سینه را دریده و

در آسمان شوق تو گم و نا پیدا شود

چشم میبندم تا تمام این لحظه های عاشقانه ی دل را در نی نی نگاه دلم ثبت کنم

تنها سرمایه ی من از تمام عمر رفته

تنها همین عشق است و بس

خریدارم شو تا مفتخر شوم به عاشقی تو

آیه آیه عشق را زمزمه میکنم برای تو که مظهر وفاو عشقی

دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم.دوستت دارم.

دوستت دارم.دوستت دارم.دوست دارم.

دوستت دارم.دوستت دارم

دوستت دارم.


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

شعری یا شعوری

دیگه چه فرقی میکنه...شعری یا شعوری!

دیگه چه اهمیت داره...روزی یا شبی!

دیگه چه جای حرفی مونده...تابی یا تبی!

یک روز...یک شب

یک ثانیه...فقط یک ثانیه!!!

و تموم میشه

پر پرواز پرستوهای عاشق رو شکستند

((بزن بارون بزن خیسم کن آبم کن ترم کن))

صدای ناله ی رازقی دل درختهای سپیدار تبریزی رو به درد آورده

(جان بی جمال جانان)

بگذر ز بی وفایان!

وارد باغی میشم...پر از گل های یخ

گرمه گرمه

پرستوها خبری از مهاجرت ندارند

از مهاجران هم بی خبرند

آبشار ...ترنم...ترانه

((منکه میدانم شبی عمرم به پایان میرسد))

((نوبت خاموشی من سهل وآسان میرسد))

قطرات شبنم از روی گونه ی گل های یخ سر میخورند

و خبر از تابش آفتاب صبحگاهی میدهند

سلام...صبح بخیر

ف.س

 

4grynis.jpg


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

شادم که تو شیدای منی

شادم که تو شیدای منی

شیدا می شوم که تو خدای منی

خدا می شوم که تو مال منی

مال تو می شوم که تو سودای منی

به سودا می دهم،جانم را،که تو جانان منی

چون تو شوی شیدای من،خدای من،مال من،سودای من،جانان من

"من"را از تمام لغت نامه ام حذف می کنم تا تو بمانی برای...

""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""""

لبریز از نوشتن شده ام

پی در پی و مسلسل وار ،شلیک می شوند نا نوشته های من به قلب کاغذی تو.

حالا که لبریزم،بگذار بریزم،تمام همهمه های سر پر شورم را

شورم،شیرین من!اما با تو شیدا می شوم،شور شیرین می شوم.

باز غوغا می کنم مُهر لب وا می کنم.

مِهـــــر تو در جان من،عاشقی آزاده ام.

مـرگ من هستم ولی احیا تویی

درد من هستم ولی شفا تویی

...و باز نا تمام میماند...

                           "خلوت من...محفل تو"


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

لحظه های ابدی

آرام و بی خیال در لحظه هایی ابدی قدم میزدم

موجی از عاشقان و گرفتاران

و من قطره ای بی نام و نشان در میان این فوج عظیم عاشقی

برای اولین بار خالق لحظه های زیبایی شدم

کاش اهل سودا بود

ابدی شدن اون لحظه و گرفتن همه ی مابقی عمرم

جز لذت و سبک بالی چیزی نبود

من بودم...من نبودم

تحقق یافت همه ی رویاهای سپید من!!!

در آغوش معشوقی ازلی

تکرار میشود؟

تنها تکرار دلنشین ثانیه ها را دوست دارم

بعد زمان و مکان!درهم شکنید که من از شما بیزارم

لامکان و لا زمان!!!

کاش رها شوم در دریایی طوفانی

ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

دلم برات تنگ شده

سلام خدای من

دلم برات تنگ شده....خیلی زیاد!!!خوب من!بگذار تا تمام غم بی تکیه گاهی هایم را

در بودن با تو محو کنم

بگذار تا تمام غمهای دل پر غمم را با تو تقسیم کنم

بگذار تا سر بر شانه های مهر و لطف تو بگذارم تا سیل اشک روان کمی بار این چشم رو سبک کنه

خدا جونم!دلم برات تنگ شده

این روزا به هر کس می رسم ازش میخوام تا سلام منو بهت برسونه...رسید؟

همین حالا و در همین دم بیش از تمام لحظه های خاکستری عمرم به تو نیازمندم

تمام وجودم خواهشه...تمام نفسهام صدات می کنند

این روزا بیشتر از همیشه های گذشته غبار غربت بر سر دلم نشسته

تو...تنها کسی هستی که میدونی چی میگم

میدونی چی میکشم

میدونی چقدر بارون غربتی نشسته تو چشمم

دلم تنگه...خدا جونم

این دل درمونده و بی کس رو دریاب

میترسم قبل از رسیدن به وصل تو...گردباد بی کسی اونو به باد بده

خدای خوب من!تنها کس من!دلم برات تنگ شده


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

عمر...نام است

حرف های نگفته ام را کنار هم می چینم و کتابی را ورق میزنم که عمر نام است

پنجره ها را بگشایید که نفس تنگ است...وقت تنگ است...جا تنگ

هوای پر از پاییز غریبانه مرا صدا میزند

کوچ به کدامین ییلاق دل؟!

نمیدانم!!!

ابری میشود حرف آخرم و آخر حرفهایم

و میبارد آسمان کتابم...باران حرف های نگفته ی من

تو می شنوی؟صدای باران را می گویم.

کشتی سوت پایان بازی را می زند

لنگر را بکشید...سفر نزدیک است


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

ماهم ازم دور شده

چشم آسمون کور شده

ماهم ازم دور شده

چشمای خسته ام رو ببین

آخ که چه مهجور شده

غم میگه آروم بگیرم

دل میگه بی اون میمیرم

دلم دیگه نمیره باغ

سخته خدا درد فراق

بهش بگو ای بی وفا

نمیدونی سخته...بیا

همش میگه جات خالیه

بهش بگین چه حالیه!

نمیدونه تنگه دلم؟

نمیخونه حرف چشم!

باشه بمون...من میدونم

منتظرت هم میمونم

 

 

 

moon-0.jpg


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

خون دل میخورم...

دو رکعت خواب شکسته میخوانم برای عزلت از دنیای بی سجل و بی شناسنامه ی شما
قربة الی الله
لقمه نمازی ...یا میخوانم یا میخورم تا جام شوکرانی شود بدست دل سقراطیم
خون بهای مرا به سگها بدهید
مگر نشنیده اید
((سگی را خون دل دادم که با من مهربان گردد...ندانستم که سگ خون میخورد خونخوار میگردد))
شاید نشنیده باشید اما
من خون دل خوردم
 خواب بر تنم کنید که مسافر دیار عدم هستم.
سفر بخیر عزیزم
خوابت ابدی و آرامشت ازلی

2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

ادعونی استجب لکم

تقدیم به سوته دلان

((ادعونی استجب لکم))

اگر رنج کرده تو را نا شکیب

اگر برده غصه تو را بی طبیب

اگر آتش غم به قلب تو افروخته

اگر نیست مرهم برای دل سوخته

اگر هست ابری برایت سما

اگر نیست در بخت تو یک ((سها))

اگر سوخت قلبت ز رنگ و ریا

رها کن تو این بند و با ما بیا

بیا تا برایت بهاران شویم

بیا تا به چشم تو باران شویم

بیا عشق ما بین و ارزان بخر

بیا مهر ما بین و آسان ببر

اگر نیست در قوم و خویشت وفا

اگر هست در جان و روحت جفا

بیا تا وفا را نشانت دهم

ز داغ جفا هم رهایت دهم

بیا جان و داروی دردت ببر

برو گر نداری ز دردت خبر

ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

ماورای ذهن

گاهی در خیال تمام فاصله ها را میشکنم

در بی وزنی به سویت پر میکشم

و

تو هنوز در آنسوی ماورا ذهنت

با بادبادکها بازی میکنی

و

من در حال در نوردیدن صخره هایی هستم

که میان من است

و

میان تو

باد روزی موافق خواهد شد...آری خواهد شد

ف.س

::::::::::::::::::::::::::

با قلم می‌گویم:

ای همزاد، ای همراه، ای هم سرنوشت !

هر دومان حیران بازی‌های دوران‌های زشت!

شعرهایم را نوشتی

دست‌خوش...!

اشکهایم را کجا خواهی نوشت؟!؟

مرجان

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::

اشکهایت نازنین سرنوشتم را نوشت

شعر های خوب تو قصه ها با من سرشت

ای صمیمی ای خوب

ای قدیمی ای یار

تاکه بشناسیم راز گل سرخ

دل نوشته های تو

راز ها با من گفت

.

'' ممنون از لطفت

ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

شبهای بو تو بودن...

نور مهتاب شبهای بی تو بودن رو کاسه کاسه پیاله کردم و چیدم سر سفره ی دلم

 نون ناز و نمک نیاز و یه تنگ راز

 میدونم نشستی اون بالا بالا ها و داری با چشمهای خوشگل و پر اشتیاقت به من و سفره ی دلم نگاه می کنی

وقتی بهم لبخند میزنی یه شاپرک نقره ای میاد و میشینه روی شونه ی راست دلم

 چقدر عزیزی خوبِ من!!!

 عطر اشتیاق چشمهای پر نازت می پیچه تو سر سرای خاطره چه بوی خوشی داره نگاهت!!!

 سر زلفت و گره زدم که مبادا حواست نباشه و تنگ دلم بیفته و وبشکسنه و فراموشم کنی

 یه گره روی گره...آخه میگن(کار از محکم کاری عیب نمی کنه!)

بزار سرمو بزارم رو شونه های محالت.آخ که چقدر قاصدکها سر به هوا شدن

 اون دور دورا رو نگاه کن!...دیدی؟!...آره همونجا!!!

 مورچه داره پیشونی ماه رو می بوسه

 اونقدر بالا رفت و افتاد و دوباره بالا رفت و وافتاد تا آخرشم بوسه ماه روزیش شد.

 میای مورچه بشیم؟!

می خوام ستون سجاده ی نیایش و وبگیرم وتا خود خدا بالا برم.

 بلند بالا دلبرم حالا.......یک قدم مونده تا بشه فردا

 دلم تنها دلبرم تنها...خیلی زود باید سر بشه غمها

انار دل دونه به دونه.....عاشقی داره می رسه خونه

 بیا فردا آب و جارو کنیم........خونه ی مهر و کوچه ی رویا

ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

صد...

صد آیه سکوت خواند و دل را دل کرد

صد قطره ی آب داد و دل را گل کرد

صد زبان الکن به می اش بلبل شد

صد پای رونده ز فراقش شل شد

صد ساغر می به دست ساقی لبریز

صد سینه و سر ز شوق شاهی تب ریز

تقدیم تو هر صدی که آید پس از این

صد حمد و هزار قل هو الله  حزین

به یاد مرادم و تقدیم به همه ی دل های عاشق

ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

افسانه ای هستم ...باور نکردنی

مینویسم...از دلم!از نوشته های دلم

میخوانی؟نمی خوانی؟نمیدانم

اما مینویسم...هنوز هم تب رنج و درد بی پایانی در مغز استخوانم واویلا میکند

به خاطر داری؟!قصه های زیادی را بازگو کردم

و امروز خود افسانه ای هستم باور نکردنی

دلم گرفته...باز هم؟....بله.باز هم

مثل همیشه های بودن

مثل همیشه های دلتنگی

محال ها را وجب میکنم و دالانهای غیر ممکن را گز...

روزی تمام خواهم شد...روزی تمام خواهی شد

و روز هم به شب مبدل میشود

شبهایت آفتابی...این نیز محالی دیگر است

ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

نون والقلم وما ...

نون والقلم و ما یسرون

قسم بر قلم...چیست اعجاب این قلم؟

که قسم میدهی مرا بر آن

چیست در نهان این خطوط

که حیران و سرگردانم میکند

می نویسم و میخوانی

بخوان تا بنویسم

 آنچه را که تو حکم میکنی

 دست در دست قلم

بر صفحه ی سپید کاغذ

می چرخم و می رقصم

رد پایی بر ساحل افکار به جا می گذارم

و موجی خروشان

محو می نماید همه ی آثار ما را

پس بخوان تا بنویسم

آنچه را که تو می خواهی

آخرین قطره های  جوهر قلم

تقدیم به تو که

اولین انگیزه برای بودنی

و نبودن

به تو خواهم پیوست

آری با شوق و با قلم

پس بخوان تا بنویسم

آنچه را که تو می خواهی

ای همه ی خواهش من

بخوان تا بنویسمت

ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

خواستم بنویسم...

خواستم بنویسم
قلم گر گرفت و گفت خموش!
خواستم بنویسم
کاغذ خیس شد و گفت خموش!
خواستم بنویسم
سینه تنگ آمد و گفت خموش!
خواستم بنویسم
اشک به جوش آمد و گفت خموش!
خواستم بنویسم
آسمان غرید و گفت خموش!
خواستم بنویسم
کلمات مقطع شدن و گفتند خموش!
و
نوشتم
سکوت!!!
ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

برای تو ...میمیرم

مادرم دوست دارم تا بر پیشانی من بکوبی
تا چین های کف دست تو بر پیشانی من هک شوند
و سرنوشتم را تو رقم بزنی
من تمام فداکاری های تو را می دانم
من برای تمام ثانیه هایی از جوانی که برای ما هدر شد
دلگیرم
من برای تحمل و طاقت تو ...می میرم
مادرم نگاهم کن
صدایم کن
شنیدن نامم از دهان تو ارمغانی است ازلی
مادر خوبم هرگز اشکهایم را باور نکن
ولی لبخند هایم را
...
دوستت دارم
ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

بهتر آن است کمی گریه کنیم

من محکوم به حبس ابدم...میدانم

منم  و این قصه ی لک لکها

منم و راز دل اردک ها

منم و درد دل این دنیا

منم و حبس و ابد دررویا

باز هم خاموشی...باز هم تاریکی

!!!

آری ...بی خیال

 بهتر آنست کمی گریه کنم

ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

خواب پروانه ها

هیس!!!!
پروانه ها خوابیده اند
مبادا صدای خس خس نفسهایت
بیدارشان کند
شاید این آخرین خواب پروانه ها باشد
رویای باغ میبینند
رویای گل های یخ
باغی از کریستال سرد و یخی
هیس
خواب شان را آشفته نکن
آرام نفس بکش
ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

وصل من

بهار عشق

آره....یادمه

بهت قول دادم که محکم باشم

من سر قولم هستم

حتی اگر این دنیای حقیر و بی مقدار با هر دم و باز دم خاری به جان دلم فرو کنه

من بازم طاقت میارم

تو خوب میدونی که من سر حرفم هستم

خم میشم...کم میشم...گم میشم...

اما زیر حرفم نمیزنم

گفتم طاقت میارم پس تا آخرش هستم

تا الانم زیادی خم شدم ...میدونم

اونقدر خم و کم شدم که شاید به چشماشون بیام

اما ...بگذریم

نفس...آره نفس

من میتونم و تا زنده هستم مبارزه میکنم

روزی هم که بار سفر آخرت رو بستم مطمئن باش که

اولین قدم برای آزادی و رهایی رو برداشتم

پس برام نگران نباش

گریه نکن

ازت میخوام تا روز وصل من نه سیاه بپوشی و نه گریه کنی

من با لباسی سپید چون نو عروسی سبک بال

به آغوش داماد مرگ پناه میبرم و وصلم را به پایکوبی بنشین

این آغاز من خواهد بود

بعد از پایان این همه رنج و درد و دنیایی حقیر

پس

قول بده که برام شادی کنی به پاس شادی و خلاصی جان من از بند تن


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

پاییز

لحظه های منم مثل هوای پاییز

عجیب و دلگیرند

براتون از کدوم رنگش بگم؟

گاهی زرد و تلخ میشن

گاهی نارنجی و پر انرژی

گاهی سرخ و عاشق مآب

گاهی خشک و یبس

گاهی هم سبز کم رنگ

این همه لحظه های پاییزی منند

.................................................................

 

پاییز و بوی باروون

پاییز نم دلتنگی

پاییز و نیمکت های منتظر

پاییز و کلاغ های چشم به راه

پاییز و پاییز و پاییز

دوستت دارم سلطان فصل ها

..............................................

دلم شور های رنگارنگ داره

مثل برگهای پاییزی

هوای حوصله ام ابریست

صدای بلبل بی دل غمگین

پاییز دلم در راه است

فصل تازه شدن رنگهای دل بی رنگم

......................................................

پاییزم و لبریز از هزارن برگ خزان زده در دهلیز دل

اوقاتم دلگیر شدن از عمر بی امیر دل

رنگ به رنگ و بی رنگ میشوند...لحضه های پاییزی دلم

ف.س


2 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

چترت را ببند

و این منم که برای باریدن ابرها...ابری میشوم

دلگیر میشوم

تا ابرها برای طراوت شکوفه های دستان تو

ببارند

باران...باران...باران

حتی تکرار نام باران

کویر صورت مرا نمدار مینماید

نامه ای مینویسم و در هر قطره ی باران می پیچم

چترت را ببند تا نامه هایم بدستت برسند

باز کن و بخوان

((دوستت دارم....چیک))

((چیک...چیک...دوستت دارم ...دوستت دارم))

و صدای قطرات باران و نامه های من

تقدیم به تو

فقط چترت را ببند

7.gif

ف.س

 

ca8bb78e35449f36a935a9269a7565139e8360e7_m.jpg


1 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و نهم آبان 1387

واپسین دم من...

اگر تاب نیاوردم نامم را برای همیشه از دفتر مدعیان عشقت خط بزن

 

اگر ناله سر دادم نامم را برای همیشه از یادت پاک کن

 

اگر به تو و عشق تو وفادار نماندم نامم را تا ابد بر لب مبر

 

اگر مردم از غم هجرانت ... دمی بر سر مزارم عاشقانه بنشین

 

بگذار واپسین دم من ...آغاز یک نگاه عاشقانه ی تو باشد

 

ف.س

 

شکسته...


1 قبل از ظهر | ف.س |