دوباره گم شدن
واژه های خط خورده از ذهنم را باز سازی میکنم.
تمام واژه های مچاله را باز می کنم و کتابچه ای از تمام کلماتی که
سالهاست از خاطرم دور شده اند درست می شود.
در حافظه ی دور دستُ حسی غریب و آشنا ... جان میگیرد.
چیزی شبیه جنینی از زندگی در من حیات میابد.
نفسهایم به عمق هزار پا ُ زیر آبهای آرامش ُ راه پیدا می کنند.
آرام و مواجُ ...حس بودن تو ... مرا در بر میگیرد.
"تویی" که بودی در همیشه های نبودن های من ...همیشه بودی.
هنوزم هستی و من باز پیدا شدم تا گم شوم در "تو"
واژه های خط خورده از ذهنم را چراغانی میکنم
((به جشن دوباره گم شدن من
خوش آمدین.))
4 قبل از ظهر | ف.س |
