×حسی آشنا×
((حسی آشنا))
باز بی خوابی اومده بود سراغم.همون مهمون ناخونده ی همیشگی.چشمامو بستم و پشت پلکهای متورمم باز مثل همیشه دنبالش گشتم.
یه روز که بیشتر از همیشه حال و حوصله داشتم چت کلوبمو باز گذاشتم و حاضر شدم تا برای رفع خستگی کار روزمره و تغییر ذائقه ی فکرم گفتگو رو بپذیرم.اغلب حوصله ی سین،جین شدن توسط افرادی که درخواست گفتگو میدادن رو نداشتم و نا مرئی میومدم و میرفتم.اما اون روز قرار بود اتفاق مهمی رخ بده که من ازش بی خبر بودم.
هنوز چند تا بیشتر شعر تو مشاعره نداده بودم که صدای تیز درخواست گفتگو بلند شد.با پذیرفتنش دست از مشاعره برداشتم وداستانی نو آغاز شد.
*-سلام
گل یخ-سلاااام
*-بی تعارف حال یه گپ دارین؟
گل یخ-البته
*-خوب پس بریم سر اصلش
گل یخ-و اصلش؟
خیلی زود صحبتمون گل انداخت و بدون اینکه متوجه باشم قریب به یک ساعت و نیم با هم گپ زده بودیم.اونقدر خوش سخن و متفاوت بود که من اصلا متوجه گذشت زمان نشده بودم.
نه او اسم منو پرسید و نه من.انگار اصلا برامون مهم نبود که تو دنیای واقعی کی چه اسمی داره.
این گفتگو ها و نامه های زیبا و دلنشین و توصیفنامه های بی نظیر همچنان بین ما رد و بدل میشد.هر کدوم برای قرار گپ بعدی بی قرار بودیم و مشتاق.انگار حرفهای ما تمومی نداشت.او در گرداندن موضوع صحبت متبحر بود و بی نظیر.اصلااز حرفاش و شوخیاش خسته نمیشدم.انگار خیلی سال بود که دنبالش میگشتم و حالا یه روز سر زده مهمونم شده بود و با اومدنش شد صاحب خونه ی دلم.
بیش از شش ماه بود که با هم چت میکردیم و جالب بود که نه او هرگز در مورد مسائل خصوصی من سوالی می پرسید و نه من.ما حتی هنوز اسم همدیگر و هم نمی دونستیم.
قرار های ما به مسنجر منتقل شد و اونجا بود که برای اولین بار از طریق کنفرانس صداشو شنیدم.قلبم از جا کنده شد.صدای دلنشینش روحمو جلا میداد.مثل بچه ها پاک و بی آلایش بود.برام کمی سه تار زد و خوند.هنوز صداش تو گوشم میپیچه و منو با خودش تا بینهایت میبره...
ای اله ی ناز....با دل من بساز....
انگار میدونست که این تصنیف میتونه منو تا خود خدا بالا ببره و پروازم بده.
وقتی من خواستم باهاش صحبت کنم اول یه نفس عمیق کشید و بعد گفت:صبر کن ...صبر کن...میخوام با تمام وجودم صداتو بشنوم.تمام امواج صوتی رو میخوام تو قلبم جا بدم.خندیدم و گفتم:خل شدی؟
صدای نفس کشیدنش میومد.گفتم:هستی یا نه؟صدای منو داری؟هیچ خبری ازش نشد.
گفتم:بزار تا دوباره برات کنفرانس بزنم.گفت:نه...دارمت...فقط دارم از ذوق غش میکنم.
گفتم:لوس نشو دیگه تو ام.
خلاصه تازه این جا بود که تصیم گرفتیم برای هم اسمی انتخاب کنیم و همدیگرو با اسمهای انتخابی خودمون صدا کنیم.بعد از اون یک مدتی کامپیوتر من خراب شد و نتونستم بیام و بعد از درست شدنش قرار شد تا از طریق تلفن با هم در ارتباط باشیم.
بهش گفتم هر موقع که دلت خواست و دلت گرفت بهم زنگ بزن .من برای تو همیشه وقت دارم.خیلی وقتا ساعت یازده زنگ میزد و برام میخوند و منم لذت میبردم.یه سالی میشد که با هم دوست بودیم.
با امروز هجده روزه که ازش خبر ندارم.نه تلفنش جواب میده و نه به مسنجرش سر زده.حسابی کلافه ام و نمی دونم باید چی کار کنم و از کجا سراغشو بگیرم.ساعت که نزدیک یازده میشه قلبم میزنه به سرش و دیوونه بازی در میاره اما ازش خبری نیست.هر نیم ساعت با کلافگی شماره شو میگیرم و همچنان صدای خشک و دلخراشی میگه دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد.با خودم گفتم کاش ازش اطلاعات بیشتری داشتم .لا اقل میپرسیدم خونه اتون کجاست.ای لعنت به من ومجددا شماره میگیرم...
بوق...بوق...
از خوشحالی ممکنه هر لحظه قلبم بایسته و باز هم ...بوق...بوق ...بوق وهفتمین بوق که زده شد صدای ضعیفی به گوشم خورد...الو...الو
خدایا شکرت...شکرت...سرش فریاد کشیدم و گفتم :تو آدمی؟اصلا معلوم هست کدوم جهنم دره ای؟نگفتی من تو این بی خبری دق میکنم.
یک ریز نق زدم و او ساکت به تموم حرفام گوش کرد .وقتی که ساکت شدم گفت:میای به دیدنم؟
گفتم :آدرس؟
*-همین الان میای؟
گفتم :بعله که میام .تا دو تا نزنم تو سرت که آروم نمیشم
*-گفت:قول بده تا منو دیدی جا نخوری
گفتم:لوس نشو .تو قول بده وقتی زدمت گریه نکنی
*-آدرسو یادداشت کن...خیابان ــــــــــــــــــــ کوچه ی ـــــــــ پلاک
بلافاصله به دخترم گفتم که من میرم به دیدن دوستم.همونی که ازش مدتیه بی خبرم .کارات که تموم شد برو منزل مامان بزرگ و بعد به همسرم اطلاع دادم و بلافاصله آماده شدم و حرکت کردم
خیابونها تمومی نداشتن انگار نمی فهمیدن که من عجله دارم.نزدیکای محل سکونتش که شدم یه زنگی بهش زدم و گفتم:دارم میرسم تا بیست دقیقه ی دیگه اونجام
گفت:بیصبرانه منتظرتم
چشمم روی تابلوی اسم خیابون ماسید.بله خودش بود و کوچه و پلاک با دیدن کسی که جلوی در منزل منتظر بود جا خوردم.ماشین ایستاد و با عجله کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم.جلوی در منزل چشم در چشمش ایستادم.لبخند ملیحی صورت قرص ماهشو مزین کرده بود.نتونستم جلوی ریختن اشکامو بگیرم .خودمو بی محابا انداختم تو بغلش و های های گریه کردم.سرمو بغل گرفته بود و نوازش میکرد.
وارد حیاط منزل شدیم.مثل بهشت بود.من آروم آروم ویلچرشو هل میدادم و با هم رفتیم یه کنج اون بهشت.
نشستم روبروش و تازه یادم اومد که هنوز دسته گلی رو که براش خریدم بهش ندادم .با شرمندگی گل رو به طرفش دراز کردم و لبخند زدم.
گفت:درست همونی هستی که تصور میکردم.شاید باورت نشه اما هیچ فرقی با تصور من نداری.من سالها است که تو رو میبینم و باهات در دل میکنم .نگاهت،صدات،همه چیزت همونه...باور میکنی؟
گفتم:آره .باور میکنم .حالا بگو تو این مدت کجا بودی؟من که دق کردم دختر!
گفت:مامان و بابا نبودن و منم تصمیم گرفته بودم بیام حیاط و از همین جا بهت زنگ بزنم .گوشیم هنوز خاموش بود ومن ویلچرمو به طرف حیاط حرکت دادم.سر پله های ایوون که رسیدم تا اومدم برم به سمتی که مخصوص ویلچر بود نمی دونم یک هویی چی شد که دیدم بین زمین و هوا معلقم و بعد صدای گامبی و پرت شدن من تو حیاط.چرخ روی بدنم افتاده بود و من قادر به حرکت نبودم.اومدم تا با گوشی به مامان زنگ بزنم که اثری از گوشی نبود.ساعت ده و نیم صبح بود و متاسفانه کسی منزل نبود.مامان برای سر زدن به مامان بزرگ رفته بود و تا عصر نمی آمد.من تا ساعت دو تو همون وضع بودم .سر و صورتم زخمی شده بود و قادر نبودم دستهامو تکون بدم.صدای زنگ تلفن منزل بلند شد و بارها تکرار شد واما من قادر به انجام هیچ حرکتی نبودم.مامان که دلش شور میزنه بر میگرده خونه و منو میبینه که از هوش رفتم و وسط حیاط پهن شدم.
دستم از دو ناحیه مو برداشته بود و سرم شکسته بود وپاهام هم آسیب دیده بود. تو این مدت تو بیمارستان بستری بودم.متاسفانه حال و روزم وخیم بود و امکان هیچ گونه تماسی با تو رو نداشتم از طرفی گوشی موبایلم گم شده بود که گویا همون موقع که من پرت میشدم گوشی به گوشه ی باغچه پرت میشه و کسی خبر نداشت تا امروز که قرار بود از بیمارستان مرخص شم.مامان به باغبونمون میگه بیاد و به باغچه ی مورد علاقه ی من رسیدگی کنه و تا او شروع به کار میکنه گوشی منو پیدا میکنه.منم تا گوشی رو روشن کردم که باهات تماس بگیرم خودت زنگ زدی.
مدت ها کنار هم بودیم و از هر دری صحبت کردیم.حالا شکر خدا حالش کاملا خوب شده و هنوزم قلبم سر ساعت یازده زنگ میزنه و تصنیف زیبای ای اله ی ناز...
2 بعد از ظهر | ف.س |
