تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

تب نوشته ها

پانزدهم اسفند 1386

روز رانده شدنم ...18/12/1350

باز تکرار می شود

و من از این تکرار خسته ام

برای دوباره آمدن نیز خسته ام

کاش از این دوباره معافم کنند...کاش

...

دستهای سردش هنوز امید به گرم شدن داشت

او امید وار بود

ولی

امید کابوسی بود که هرگز به حقیقت نمی پیوست

...

موهای روشن...چشمهای طوسی...و باز مرور خاطراتی که نمی دانم

دوستشان دارم یا نه

!!!

دریچه ی کوچکی که تار عنکبوت بسته است

دستهایم را دراز میکنم تا تمام تار ها را بنوازم

دلم تنگه و دلم تنگ و دلم تنگ....چرا بر شیشه ی دل میزنی سنگ؟!

هنوز دستهای من کوتاه و آن دریچه بلند است

روی سر پنجه ی پا بلند می شوم

نه

تلاشم بیهوده است

...

نمی خواهم این تکرار را

نمی خواهم این تولد را

نمی خواهم

...

ف.س


11 قبل از ظهر | ف.س |