تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

تب نوشته ها

بیستم آبان 1386

ابرهای آسمانی

ابرهای آسمانی

ابرهای دلم آسمانی شدند و آسمان دلم ابری

لقمه بغضی در گلویم جا مانده

هنوز به انتظارت منتظر مانده ام تا بیایی

((خدا کند که بیایی))

برای این مرغ وحشی

دانه های قرار بیاری

دانه دانه اشک در دشت انتظارت مینشانم

تا وقتی که آمدی زیر پاهایت فرشی زمردین باشد از اشکهای من

شاید وقتی که میایی من نباشم

اما بدان منتظرت بودم

ابرهای دلم آسمانی و آسمان دلم ابری است

ف.س


6 بعد از ظهر | ف.س |

نوزدهم آبان 1386

تب توشته ها

تب نوشته ها

نخوانید...باور نکنید...بگذرید...فراموش کنید

هذیان های یک ذهن تب زده است ...نخوانید

باور های یک مانده در چهارراه تردید است...باور نکنید

گذران عمر یک محکوم به میرایی است...بگذرید

تذکر یک ذهن پر یاد و فراموشی است...فراموشش کنید

((زندگی یعنی تحمل،نه شکایت نه گله))

خواندیم و باور کردیم و گذشتیم

و

امید آن است که

فراموش کنیم

***

نخوانید...باور نکنید...بگذرید...فراموش کنید

ف.س


4 بعد از ظهر | ف.س |

نوزدهم آبان 1386

پاپوش

پاپوش

برایش پاپوش درست کردم

تا پاهایش از شدت سرما کرخت نشود

می خواهم سرش کلاه بگذارم

تاسردی هوا را احساس نکند

می خواهم دستهایش را بفشارم

تا بداند که صادق بودم

می خواهم پنبه در گوشهایش بگذارم

تا راحت بخوابد و صدای پاهایم را

آن هنگام که می روم و دور می شوم نشنود

و از خواب خوش مستی و غرور بیدار نشود

باید بی صدا بروم تا

مبادا کودک دلش بیدار شود و بهانه بگیرد

او خسته است از من

و من پاهایم صدا می دهد

هیس...هیس

بیدار می شود و بهانه میگیرد

سها!هیس

ف.س


4 بعد از ظهر | ف.س |