ابرهای آسمانی
ابرهای آسمانی
ابرهای دلم آسمانی شدند و آسمان دلم ابری
لقمه بغضی در گلویم جا مانده
هنوز به انتظارت منتظر مانده ام تا بیایی
((خدا کند که بیایی))
برای این مرغ وحشی
دانه های قرار بیاری
دانه دانه اشک در دشت انتظارت مینشانم
تا وقتی که آمدی زیر پاهایت فرشی زمردین باشد از اشکهای من
شاید وقتی که میایی من نباشم
اما بدان منتظرت بودم
ابرهای دلم آسمانی و آسمان دلم ابری است
ف.س
6 بعد از ظهر | ف.س
|
تب توشته ها
تب نوشته ها
نخوانید...باور نکنید...بگذرید...فراموش کنید
هذیان های یک ذهن تب زده است ...نخوانید
باور های یک مانده در چهارراه تردید است...باور نکنید
گذران عمر یک محکوم به میرایی است...بگذرید
تذکر یک ذهن پر یاد و فراموشی است...فراموشش کنید
((زندگی یعنی تحمل،نه شکایت نه گله))
خواندیم و باور کردیم و گذشتیم
و
امید آن است که
فراموش کنیم
***
نخوانید...باور نکنید...بگذرید...فراموش کنید
ف.س
4 بعد از ظهر | ف.س
|
پاپوش
پاپوش
برایش پاپوش درست کردم
تا پاهایش از شدت سرما کرخت نشود
می خواهم سرش کلاه بگذارم
تاسردی هوا را احساس نکند
می خواهم دستهایش را بفشارم
تا بداند که صادق بودم
می خواهم پنبه در گوشهایش بگذارم
تا راحت بخوابد و صدای پاهایم را
آن هنگام که می روم و دور می شوم نشنود
و از خواب خوش مستی و غرور بیدار نشود
باید بی صدا بروم تا
مبادا کودک دلش بیدار شود و بهانه بگیرد
او خسته است از من
و من پاهایم صدا می دهد
هیس...هیس
بیدار می شود و بهانه میگیرد
سها!هیس
ف.س
4 بعد از ظهر | ف.س
|