تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

تب نوشته ها

بیستم مهر 1388

ناخدایی نکن...

سلام خدا

خدای من...چرا ناخدا شدی برای من؟!!!

نکنه دل تو رو هم چشم ابروی دلبری برده؟!!!

نکنه تو هم اهل تنوع شدی که منو قلم گرفتی...

آخدا...خدا شدی واسه چی؟

مگه نمیدونی من کمم؟مگه نمیدونی من بی تو هیچم...

خدا زدن و شکستن و بردن هنوزم ساکتی؟

بینم آ خدا جرمم اینه که گناه کردم...خوب بکنم....تو کارت خدایی کردنه...مگه نه؟

خوب تو ندید بگیر...خوب تو ببخش

پس واسه چی خدا شدی؟هان؟!!!

نکنه بری تو هم دل به دیگری بسپری...میدونی اونوقت چی میشه؟

منم میشم یه بی جایی...یه هرجایی...

خدا بیا و خدایی کن...باشه...دلم داره میترکه...

تو نمیدونی طاقت من چقدره؟این همه سخت و سخت!!!

آوخ خدا جونم شکستنم...

تمومم کرد...از دیروز دارم به بودنت شک میکنم...نه نه...به بودن خودم شک میکنم

این همه آدم ...نمیشه قید منی که آدم نمیشم و بزنی و برداری ببری اون بالاها

دلم برات تنگه خدااااااااااا

قلبم دیگه شوق تپیدن نداره...بزار منم بیام اون بالا

بزار گرمی دستای عاشقت رو حس کنم...یخ زدم خدا

بزار منم بی تشویش دمی شاد باشم و بی دغدغه بخندم

بزار تا میتونم خودمو برات لوس کنم

خداااااااا کم شدم...کم آوردم...گم شدم

اگه خدایی نکنی برام...وای به حال و روز من

من...من هیچی ..دوستت دارم خدا

ناخدا نشو بیا خدای من باش

خدای من باش

خدای من باش....

..................................دکتردرجه تب رو برداشت و با سوتی کشیده گفت:اوه اوه تبش بالاست...با الکل پاشویه اش بدین

خطرناکه این درجه تب

...چشمهای ورم کرده از گریه های دیشب رو باز کرد و لبخندی زد...

چه مذبوحانه تلاش میکنید برای بازگشت من...

دکتر نبضشو گرفت...کند میزنه ...پاشویه اش بدین

صدای هذیون بلند شد...

کجاس؟.....توپ رو بزن....چه بویی داره این خرزهره هااا...

بهش بگین نمیتونه بهم زور بگه...وای نکنه بفهمه که...

ساعت چنده؟....دیره...خیلی دیره....

درجه تب ...پاشویه های بارانی...چک...چک...باران آغاز شد

به حرمت باران...هیس!!!

 

ف.س


4 قبل از ظهر | ف.س |

بیست و چهارم شهریور 1388

صدای پای پاییز...

 

16.gif

خلوت دل

16.gif16.gif16.gif

باز صدای پای پاییز میاد و این دل دیونه سر به هوا شده

دوره گرد شده...هنوزم بین شاخ و برگهای بید مجنون نگاهش داره دو دو میزنه

یادش بخیر...چند وقته که همش تو پستوی ذهنم داره پرسه میزنه

بوی پاییز برای مستی هزار ساله ی دلم....کافیه

خنکای پاییز و رقص برگهای رنگارنگ درختها و صدای شر شر آب

بوی سبزه ها و صدای گامهای تو

لبریزم از پاییز...لبریز

دلم میخواد ساعتها بی صدا و ساکت رو نیمکت کهنه ی پارک بنشینم و برم تو نفس نفس پاییز

چقدر حرف دارم برا گفتن!!!

چقدر شوق دارم برا دیدن

تو رفته ای و رفتنت به زخم دل..نمک زده!!!

آره رفتی و من دارم رد پای تو رو تا خود خدا دنبال میکنم

صدات تو گوشم میپیچه....هنوزم تصویر رفتن تو تنهاترین تابلویی هست که به در و دیوار دلم زدم

هنوزم که هنوز...بدون عاشقترینم

ف.س


3 بعد از ظهر | ف.س |

سی و یکم خرداد 1388

چه آغازی...چه انجامی!!!

آغازم اسفند بود اما در خرداد انجامم شد

 در اسفند ماه آغاز شدم.شروع بهار تحصیلم همان پاییز سال پنجاه و هفت بود بچه ای بودم هفت ساله با دنیایی شور و هیجان

.در همان آغاز آموزش الف بای فارسی بود که با کلماتی نا ملموس مثل ((حکومت نظامی))((ساواک))برادر ارتشی چرا برادر کشی))و این قبیل کلمات و شعار ها آشنا شدم هنوز اون شبهایی را که مادرم از فرط نگرانی بابت نیامدن های پدر خواب بر چشم نداشت به خاطر دارم.

هنوز اون شب که پدر با اورکت به خانه آمد تا سیگاری بردارد و باز برای کمک به بقیه ی جوونهای انقلابی برود را به خاطر دارم.هنوز صدای پارازیتهایی را که حکومت پهلوی روی موج صدای بی بی سی میانداخت تا مردم از اخبار درست ایران با خبر نشوند را خوب به خاطر دارم.صدا و سیمای ایران هرگز اخبار درست را منعکس نمیکرد .وقتی به تلویزیون شابلورنس خیره میشدیم انگار همه ی دنیا در صلح و آرامش بود.

اما رادیو بی بی سی تمام این خواب را آشفته میکرد چرا که اخبار این رادیو خبر از خونهای ریخته ی جوانها و حکومت نظامی و کشت و کشتار میداد. از پدر میشنیدم که مردم ...زن و مرد...در خیابانها فریاد عدالت خواهی و اسلام طلبی سر دادهند و لرزه بر ارکان کاخ حکومت پهلوی انداخته اند

.مردم با دستهای خالی و گاهی با ککتلمولوتف(البته اگر درست نوشته باشم)و گاردیهای شاه تا بن دندان مسلح!...باتوم...تفنگ...

یادمه اواخر عمر حکومت پهلوی مردمی که هزاران قربانی فدای انقلابشان داده بودند بر سر تفنگهای همین گاردیها گل سرخ میگذاشتند.

 همیشه با رسیدن ایام جشن انقلاب با افتخار از اندک ذخیره ی ذهنم برای فرزندانم تعریف میکردم. همیشه حس اون روز جوانها برایم مقدس بود. حالا سی و هشت بهار را گذرانده ام.در اخرین روزهای زمستان متولد شده ام اما چند روزی هست که مرده ام!!

!من برای همیشه در خرداد این سال دفن شدم.خفه شدم.مردم. یکباره هشتاد سال بر سنم افزوده شد...هنوز در بهت و ناباوری هستم

.دست آورد اون همه خون و شجاعت و افتخار ...و...حالا....باز همان خیابانها...باز همان نسل...باز همان فرزندان شهدا و جانبازان و اسرا... و باز خون و گلوله و باتوم و تفنگ

 تاریخ تکرار شده؟ساواکها دکتر شدند یا دکتر ها ساواک؟

 راستی مگر میشود بر اساس بی عدالتی و بی قانونی ...عدالت و قانون را بنیان گذاشت و مجری شد؟ مگر ممکن است با خونهای نا حق به خون خواهی سید الشهدا برخاست

 گیجم...منگم...مبهوتم...

 باتومها نا جوانمردانه بلند میشوند و در هوا میچرخند وبر  سر و دست پیر و جوان... زن و مرد فرود میآیند. کف خیابانها سرخ رنگ میشوند و در انتهای این نبرد ناجوانمردانه تمام ماشینهای آتشنشانی مسئول شستن خونهای سطح خیابان میشوند.

 کاش از این عزیزان آشتنشانی میخواستند تا آتش سینه های سوخته از حقهای نا حق شده را خاموش کنند کاش دود این سینه ها فلک را سیاه و تار نمیکرد

 کاش این ناله های به حق گوش ناشنوای ناحقان را می آ زرد کاش ......

.من مردم!!!

 برایم فاتحه بخوانید ...


5 بعد از ظهر | ف.س |

بیست و هشتم خرداد 1388

خرداد خونین

خردادخونین

 

نه قراری است مرا

نه توانی است مرا

خفته در بغض قلم

که چرا نیست مرا؟!

دادگاهی که در آن

دادخواهی است مرا

زین همه جور و ستم

اشک و آهی است مرا

(دود) و( باتوم) و( تبــــــر)

روزگاری است مرا

جان به کف پا در راه

شاهدانی است مرا

شاه را چون خوانم؟

که صدا نیست مرا!

نفسم ببریده اند

که هوا نیست مرا

گوییا این اطراف

او(( خدا)) نیست مرا

مرهم سوز دلم

او دوا نیست مرا

اشکها همراهی

که شفا نیست مرا

مرگ یاری یاری

وطنـــــــــا نیست مرا

 

ف.سماعی

هدیه به ارواح شهدا و خانواده های داغدار این عزیزان

 


2 بعد از ظهر | ف.س |

بیست و پنجم فروردین 1388

صلاح کار کجا و من خراب کجا...

 

پیله ی پتوی آبی رنگ را به دور خودم ،محکم میتنم.

سرما سوزن مغز استخوونم رو نخ کرده...نخ کبود...

زانو هامو بغل میزنم و باز زل میزنم به در...

حس میکنم در پس این انتظار...

 نوری دلنشین و گرمایی مطلوب،در کمین نشسته...

به سفر در ناخود آگاه ذهن عادت کردم.

نگاهی دقیق تر و دقتی بیشتر...شاید نوری ...صدایی...!!!

پشت این درب بزرگ و کهنه ی قدیمی دربانی با دلهره کلید را

گم کرده...برای دیدن ( من )

من در شعله های انتظار آبدیده می شوم.

کلید را بیابید تا دربدرتر نشدم.

انتظار چراغانی شده در دلم...اضطراب...صبوری کن صبوری...

ف.سماعی

 

 


5 بعد از ظهر | ف.س |

بیست و پنجم فروردین 1388

شب تاریک و بیم موج و دریایی چنین هایل...

 

وسط یک بیابونم.

همه جا سیاه و تاریکِ...

پیراهن بلند و گشاد سیاه رنگی تمام ( من )را مستتر کرده...

به روبرو زل میزنم و با امید ،در خود میپیچم...

در بزرگ و چوبی و قدیمی،هنوز بسته است.

از پشت آن هیچ صدایی به گوش نمیرسه...نوری نمیتابه...

و من منتظرم...

ف.سماعی


4 بعد از ظهر | ف.س |

چهاردهم آذر 1387

دوستت دارم معبودا...

تا مرز سقوط،تا حد هبوط

سر خوردم!

پاهایم خسته و پر تاول

و افکارم زخمی و مجروح

نه!!!

من دوباره میسازمت

دوباره

و

می سازمت

این بار قویتر،محکمتر،زیباتر

من و تو

تنها

تو و من

میسازمت با امید

 به رسیدن به لحظه های زیبای وصل

برای فنا شدن در تنها آغوش واقعی خلقت

که آغوش گرم تواست

بی صبرانه

منتظرم

دوستت دارم ای همیشه دوست داشتنی من

ف.س


5 بعد از ظهر | ف.س |

چهاردهم آذر 1387

نیمه های دلدادگی...

 نیمه های دلدادگی
بچه که بودم با ترنم اسمش می رقصیدم
حالا که بچه تر شدم با خیالش دل رو بی دل می کنم
می ترسم تا فردا که بچه تر از حالا میشم نتونم برقصم و بیدل بشم
***************
قراره که یکی برام ،ازش خبر بیاره،یه آدرسی،نشونیی
برای این من بی خانمون بیاره،ممکنه که دیر برسه
من دیگه بی اثر شم،هر کی دیدش بهش بگه
دستای من یتیمند،یخ زدن و میمیرن
یتیم نواز من بیا می ترسم
نگی دیگه فردا
که خیلی دیره
خیلی دیره
***


5 بعد از ظهر | ف.س |

چهاردهم آذر 1387

کلاغ پر...

مرد محبوبم بیا تا دوباره کلاغ پر بازی زندگیمان را از سر بگیریم
بارها و بارها کلاغ پر بازی کرده ایم
خاطرت هست؟
!!!
حالا دوباره
هر کس اشتباهی پر زد برایش
تاپ تاپها را خمیر می کنیم و شیشه ها را پر پنیر
قبوله؟

روزای پر غصه و بی نور...پــــــر
کلاغ پر بسته و شب کور...پــــــر
اونائیکه میشن همش وصله ی ناجور...پـــــــر
هر کی نتونه ببینه مَرد مو پر شور...پــــــر
کابوس اون شبهای دیجور...پـــــــر
هر کی همیشه بود صبور.......پ
.........
تاپ تاپ خمیــــر
شیشه پر پنیر
دست کی بالاست؟
!!!


5 بعد از ظهر | ف.س |

سی ام آبان 1387

قصه های کودکی

بدنبال قصه های كودكیم میگردم.كوچه پس كوچه ها كودكی را طی میكنم.

آهای بادكنك فروش!!كودكیم را ندیده ای؟؟؟!كو؟؟؟ببینم؟دستهایت را باز

باز كن.شاید در بازی گل یا پوچ زمان،كودكی من در دستهای تو ،پوچ شده اند!

دست راستت را باز كن.این حتما گل است و چپ پوچ.

 

 


خدایا،كچها را كجا گذاشته ام.باز دل هوس بازی لی لی كرده و می خواهم روی موزائیكهای حیاط،دور از چشم مادر،یك لی لی بكشم.روزهای كودكی كجایید؟

بیایید كه میخواهیم لی لی بازی كنیم به شرط اینكه اگر پایتان روی خط رفت و

سوختید،جر زنی نكنید.ببخشید.روزهای كودكی كمی صبر كنید.چرخ و فلكی

آمده است.من برم و دوزاریم را بدهم تا چرخ و فلك به من سواری بدهد......

 


 


آهای چرخ و فلكی،پول منو قبول می كنی تا یك دور ،فقط یك دور ، به من

سواری دهی.یك دور بچرخم كافی است.زود پیاده می شوم. باور كن!!!!!

همین یك دور برایم كافی است.

 


 


دختركم،عزیز دل مامان،نمی دانی من این چیز،چیزو میگم،آهان یادم آمد، كودكیم را كجا گذاشته ام؟؟؟!!پیدایش نمی كنم.چقدر فراموش كار شده ام!!!!!!!!!!!


2 بعد از ظهر | ف.س |